پارس ناز پورتال

تبلیغات زیر منو 1
تبلیغات زیر منو 2
reg
بهترین عکس های روز گالری مدل مو و آرایش گالری مدل لباس پیش بینی وضعیت آب و هوا طالع بینی
تبلیغات سمت راست 2

جدید ترین مطالب

مشاهده همه
مشاهده همه

مجله خبری

مشاهده همه

مطالب جالب و خواندنی

مشاهده همه

مدل لباس جدید

مشاهده همه

اخبار سینما

مشاهده همه

گالری عکس های خنده دار

مشاهده همه

آرایش صورت و زیبایی

مشاهده همه

اخبار ورزشی و خبرهای ورزش

مشاهده همه

مطالب طنز

مشاهده همه

بیوگرافی بازیگران ایرانی و خارجی

  • پارس ناز
  • مجله
  • جالب
  • مدل لباس
  • سینما
  • عکس
  • آرایشی
  • ورزشی
  • طنز
  • بیوگرافی
تبلیغات میان صفحه 2

داستان کوتاه و غم انگیز آن سوی پنجره

داستان کوتاه و غم انگیز آن سوی پنجره


در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می كرد .بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركی كه پنجره رو به آن باز می شد می گفت . این پارك دریاچه زیبایی داشت . مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا می كردند و كودكان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زیبایی به آن جا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. مرد دیگر كه نمی توانست آن ها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد و احساس زندگی می كرد. روز ها و هفته ها سپری شد .

یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد كنار پنجره را دید كه در خواب و با كمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد دیگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترك كرد . آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند. هنگامی كه از پنجره به بیرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با یك دیوار بلند آجری مواجه شد.

مرد پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف كند ؟

پرستار پاسخ داد : شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند.

 
 
 
 
 
 
 


تبلیغات سمت چپ 1
تبلیغات سمت چپ 2
پربازدید هفته
پربازدید ماه
تبلیغات سمت چپ 3
تبلیغات سمت چپ 4
تبلیغات سمت چپ 5
جدید ترین
پربازدید ترین

اتومبیل های دیدنی

تبلیغات سمت چپ 6
تبلیغات سمت چپ 7

مطالب جالب و خواندنی