پارس ناز پورتال

عکس,گالری عکس,سایت عکس,عکس های خنده دار,عکس های دیدنی,عکس های روز,عکس جدید,عکس عاشقانه مدل مو,مدل مو مردانه,مدل مو زنانه,مدل آرایش,زیبایی صورت,مدل آرایش عروس,مدل مو کوتاه,مدل موی بافتنی,مدل شینیون مدل لباس,مدل مانتو,مدل لباس مجلسی,لباس نامزدی,کت و دامن,مدل دامن کوتاه,مدل تیشرت,مدل لباس زنانه و مردانه,لباس جدید پیش بینی وضعیت آب و هوا,هواشناسی,وضعیت آب و هوا,پیش بینی وضع هوا,وضعیت آب و هوای شهرهای کشور,سازمان هواشناسی کشور فال روز,طالع بینی,فال حافظ,انواع فال,فال قهوه,فال تاس,فال عشق,فال ازدواج,فال قران,فال بوسه,فال چای,فال عطسه

عکس های خصوصی از عروسی مختلط در خرم آباد

عکس های خصوصی از عروسی مختلط در خرم آباد

در غربت که زندگی میکنی , استرس  و نگرانی برای خانواده و والدین ؛ چون سایه همیشه همراه شماست . چهارشنبه عصر بی مقدمه نگران مادرم در خرم آباد شدم . با او تماس گرفتم . صدایش ضعیف تر از همیشه بود . احوالش را که پرسیدم گفت : اگه میتونی بیا تا ببینمت . از خواسته اش دلم لرزید .  باید می رفتم . حال و حوصله رانندگی نداشتم ,  تصمیم گرفتم تنهایی  با اتوبوس و یکروزه به خرم آباد بروم و  برگردم . اینترنتی بلیط یکی از شرکتهای مسافربری را رزرو کردم و عازم سفر به خرم آباد شدم . در این سفر36 ساعته  اتفاقات جالبی برایم پیش آمد که نتیجه اش شناخت بیشتری از سرشت خودم بود!

 

سکانس اول : ترمینال بیهقی تهران

ساعت 12 شب بلیط داشتم . ترمینال آرژانتین  شلوغ تر از همیشه بود . تلاشم برای پیدا کردن اتوبوس شرکت مسافربری ایکس بی نتیجه بود . آقایی که همزبان بود مسافرین را برای سوار شدن به  اتوبوس خرم آباد فرا می خواند ؛ اما اتوبوس آنها مربوط به شرکتی نبود که من  بلیط داشتم . از او تقاضای کمک کردم و پرسیدم : شما اطلاع داری که مسافرین اتوبوس شرکت ایکس کجا باید سوار شوند ؟ طلبکارانه و عصبانی جواب داد  : چرا از شرکت ما بلیط نگرفته ای ؟  خیلی ترسیدم و گفتم : غلط کردم و عذرخواهی نمودم و ضمن اظهار ندامت و طلب عفو ، از ایشان تقاضای کمکم کردم و قول دادم که دفعه بعد تکرار نخواهد شد . او هم جواب داد  :چه پر توقع ! جه انتظاری داری ! حالا که از شرکت ما بلیط نگرفته ای ؛  خودت بگرد و اتوبوس را پیدا کن ! او  به من فهماند که خیلی پر توقع ام !عجب ! چه آدم پر توقع ای بودم و خبر نداشتم

 سکانس دوم : داخل اتوبوس vip

بالاخره اتوبوس را پیدا کردم .. اتوبوس vip  شیک و تمیزی بود و من هم با رضایت روی صندلی جابجا شدم . اما خیلی زود متوجه شدم که صندلی خراب است و برای خواب ؛ پشتی اش عقب نمی رود . کمک راننده را صدا زدم و موضوع را با او درمیان گذاشتم . او هم در کمال خونسردی گفت که می داند صندلی خراب است  و به یاری خداوند منان ؛  فردا تعمیراش خواهد کرد !  اعتراض کردم و گفتم من امشب مسافر این اتوبوس هستم چه ربطی به فردا دارد ؟ ایشان با قیافه حق به جانب فرمود : چقدر وقت نشناس هستی !در این نصف شب تعمیرکار صندلی از کجا بیارم ؟… عجب ! چه آدم وقت نشناسی بودم و خبر نداشتم

 سکانس سوم : ترمینال خرم آباد !

به خرم آباد که نزدیک شدیم راننده اعلام کرد که همه مسافرین  باید در ترمینال پیاده شوند . با شنیدن نام ترمینال ذوق زده شدم و خوشحال از اینکه بالاخره شهر ما هم صاحب ترمینال شده و … با گذر از خیابان 60 متری وارد یه جایی شبیه کاروانسراهای قدیم شدیم . نه ساختمانی و نه هیچ امکاناتی … از  دیدن این ترمینال ،  آه از نهادم بلند شد .  یکسری تاکسی زرد منتظر چاپیدن نه ببخشید سوار کردن مسافران بودند .. مسیر من خیابان کمربندی ( پشت بازار ) بود . روی تابلو ،  قیمت را 4000 تومان نوشته بود . سوار شدم و 4000 تومان به راننده دادم . راننده سبیل را چرخی داد و فرمود :6000 تومن میشه . اعتراض کردم و علت را پرسیدم . گفت : اون قیمت ؛ مربوط به اول خیابان کمربندی است . داخل خیابان که بشی باید 2000 تومان اضافه تر پرداخت کنی … حوصله بحث نداشتم . گفتم پیاده میشم و … راننده جواب داد : چقدر خسیس هستی ! اشکال نداره همون 4000 تومان را بده ! چنان با ترحم نگاهم کرد که دلم برای خودم سوخت !تا امروز نمی دانستم علاوه بر پرتوقعی ؛ وقت نشناسی ؛ خسیس هم هستم …

  سکانس چهارم : عروسی سنتی

    عصر روز بعد پنجشنبه  متوجه چراغانی خانه یکی از همسایه ها شدم . گویا قرا بود امشب برای پسرش عروسی بگیرند . با دیدن این همسایه ، جلوتر رفتم و تبریک گفتم . ایشان هم بزرگواری کرد و مرا دعوت نمود. از او آدرس تالار را پرسیدم . کمی عصبانی شد و گفت تالار کیلویی چند؟ بضی تالارها همون گاوداری های سابق است که کمی تمیزش کردن حرف های دیگری زد که قابل انتشار نیست  … گفت : شب بیا متوجه میشی ! خلاصه شب به جشن آنها رفتم و دیدم که این همسایه به سبک عروسی های چند سال پیش ،  مراسم را در منزل خودش و همسایه های کناری و بشکل کاملا" سنتی برگزار می کنه . از ایشان اجازه گرفتم که چند عکس بگیرم . او هم گفت که اگه میخواهی عکس بگیری پس اجازه بده لباسهای سنتی بپوشیم و با اشاره او ؛ حدود 15 زن و مرد با لباس زیبای محل آمدند و تا ساعت 12 شب به رقص و پایکوبی پرداختند و من هم خوشحال از حضور در یک عروسی سنتی با آلات موسیقی خاص این منطقه  تا پایان مراسم نظاره گر عروسی بودم !  برای اینکه دل عابدین بهاروند را هم آب کنم وسط عروسی به بهانه احوالپرسی تماسی با او در تهران گرفتم . وسط تلفن  فهمیدم که علاوه بر پرتوقع ای ؛ وقت نشناسی, خساست ؛ بد جنس هم هستم . و این بود حکایت مسافرت کوتاه من !

***

این هم تصاویری از این مراسم عروسی:


 
 
 
 








تبلیغات

سفر،مسافرت،تور کیش

Xبستن تبلیغ
تبلیغات
Xبستن تبلیغ