پارس ناز پورتال

عکس,گالری عکس,سایت عکس,عکس های خنده دار,عکس های دیدنی,عکس های روز,عکس جدید,عکس عاشقانه مدل مو,مدل مو مردانه,مدل مو زنانه,مدل آرایش,زیبایی صورت,مدل آرایش عروس,مدل مو کوتاه,مدل موی بافتنی,مدل شینیون مدل لباس,مدل مانتو,مدل لباس مجلسی,لباس نامزدی,کت و دامن,مدل دامن کوتاه,مدل تیشرت,مدل لباس زنانه و مردانه,لباس جدید پیش بینی وضعیت آب و هوا,هواشناسی,وضعیت آب و هوا,پیش بینی وضع هوا,وضعیت آب و هوای شهرهای کشور,سازمان هواشناسی کشور فال روز,طالع بینی,فال حافظ,انواع فال,فال قهوه,فال تاس,فال عشق,فال ازدواج,فال قران,فال بوسه,فال چای,فال عطسه

مطالب داغ

زوجی به دنبال اسپانسر عروسی + عکس زوجی به دنبال اسپانسر عروسی + عکس دختری عجیب با پاهای غول پیکر + عکس دختری عجیب با پاهای غول پیکر + عکس بیماری های عجیب و وحشتناک در جنوب کرمان + عکس بیماری های عجیب و وحشتناک در جنوب کرمان + عکس مجسمه های زیبا و خلاقانه بازیافتی مجسمه های زیبا و خلاقانه بازیافتی سنگی که همسان انسان است (عکس) سنگی که همسان انسان است (عکس) این مرد کثیف‌ ترین فرد اروپا شد این مرد کثیف‌ ترین فرد اروپا شد دختری که به خاطر نداشتن جهیزیه 3 سال در اسارت بود دختری که به خاطر نداشتن جهیزیه 3 سال در اسارت بود تمیز کردن لكه بستنی از روی لباس تمیز کردن لكه بستنی از روی لباس این مرد 55 ساله مدفوع‌ اش از شکمش خارج می‌ شود این مرد 55 ساله مدفوع‌ اش از شکمش خارج می‌ شود عکس های جالب مرد روحانی با عمامه عجیب عکس های جالب مرد روحانی با عمامه عجیب به دنیا آمدن کودکی با قلبی برعکس در قفسه سینه اش به دنیا آمدن کودکی با قلبی برعکس در قفسه سینه اش انتخاب شدن یک سگ 7 ساله به عنوان شهردار + عکس انتخاب شدن یک سگ 7 ساله به عنوان شهردار + عکس پیرمرد ۱۰۳ ساله آمریکایی رکورددار پیر‌ترین داماد در جهان پیرمرد ۱۰۳ ساله آمریکایی رکورددار پیر‌ترین داماد در جهان این دختر عجیب قصد دارد گوسفندهای فوتبالیست پرورش دهد این دختر عجیب قصد دارد گوسفندهای فوتبالیست پرورش دهد خرچنگ عجیب 2 رنگ (عکس) خرچنگ عجیب 2 رنگ (عکس) واکنش اینستاگرامی احمدی نژاد در مورد گلشیفته +عکس واکنش اینستاگرامی احمدی نژاد در مورد گلشیفته +عکس این زن از 4 سالگی تنها در جنگل زندگی کرده این زن از 4 سالگی تنها در جنگل زندگی کرده دختری که از دو سالگی فقط ناگت مرغ می خورد + عکس دختری که از دو سالگی فقط ناگت مرغ می خورد + عکس این دختر دانشجو قادر است روح را از بدنش جدا کند (عکس) این دختر دانشجو قادر است روح را از بدنش جدا کند (عکس) من حاصل ازدواج پنهانی شاه و گوگوش هستم من حاصل ازدواج پنهانی شاه و گوگوش هستم

داستان کودکانه ملخ

داستان کودکانه ملخ


روزی روزگاری در سرزمین ما،مرد باایمان و خوش اخلاقی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند.او همیشه مواظب آدم های فقیر و بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها بسیار تلاش می کرد.مردم به خاطر خیرخواهی این مرد،به او عموخیرخواه می گفتند.او کشاورز بود و هر روز روی زمین کار می کرد و زحمت می کشید و موقعی که کارش تمام می شد، به یاری مستمندان می شتافت.

یک روز عصر،وقتی تمام پول هایش را برای کمک به مردم فقیر خرج کرده بود و داشت به خانه برمی گشت،حیدر را دید.حیدر کارگربود وروی زمین های مردم کار می کرد و دستمزد ناچیزی می گرفت.

 

او مرد فقیری بود و چندین بچه ی قد و نیم قد داشت و به زحمت شکم آنها را سیر می کرد.عمو خیرخواه به حیدر سلام کرد و حالش را پرسید.حیدر با ناراحتی گفت:«عموخیرخواه،چند روزی است که نتوانسته ام کارکنم و دستمزد بگیرم.بچه هایم گرسنه اند.پولی به من قرض بده تا بتوانم نانی بخرم و شکم آنها را سیر کنم.»

عموخیرخواه جیب هایش را گشت اما هیچ پولی توی جیب هایش باقی نمانده بود.خجالت می کشید به حیدر بگوید که پول ندارد.ناگهان ملخ درشتی روی دستش نشست.عموخیرخواه ملخ را کف دستش گذاشت و به آن نگاه کرد.بدن ملخ زردرنگ بود و در غروب آفتاب، مثل طلا می درخشید.هیکلش هم از ملخ های معمولی خیلی بزرگ تر بود.عموخیرخواه با خودش گفت:«ای کاش این ملخ از جنس طلا بود تا آن را به حیدر می دادم.با پولش می توانست به راحتی زندگی کند.»

 

توی همین فکرها بود که حیدر پرسید:«عموخیرخواه،چی توی دستت داری؟»عموخیرخواه ملخ را کف دست حیدر گذاشت.حیدر به ملخ نگاه کرد.ناگهان ملخ تبدیل به مجسمه ای از طلا شد.عموخیرخواه و حیدر با تعجب به آن خیره شدند.

 

حیدر چندبار ملخ را لمس کرد و با شادی فریاد زد:«معجزه شده عموخیرخواه!ملخ تبدیل به طلا شده است!»عموخیرخواه فهمید که خدا آرزویش را برآورده ساخته است.دستی به شانه ی حیدر زد و گفت:«از این ماجرا به کسی چیزی مگو.ملخ را به بازار ببر و بفروش و سرمایه ی کارکن.»بعد هم خداحافظی کرد و رفت.

 

حیدر ملخ طلایی را به شهر برد و به یک جواهرفروش فروخت و پول زیادی گرفت. با آن پول توانست زمین و گاو و گوسفند بخرد و ثروتمند شود. سال ها گذشت. حیدر به فکر افتاد تا ملخ طلایی را بخرد و به عموخیرخواه بدهد.او پول زیادی داد و ملخ را خرید و پیش عموخیرخواه برد و آن را در دست عموخیرخواه که حالا پیرشده بود گذاشت.عموخیرخواه با لبخند به ملخ نگاه می کرد.ناگهان ملخ جان گرفت و به شکل اولش درآمد و جست و



خیزکنان از آنها دور شد و رفت.حیدر با تعجب به ملخ نگاه می کرد و نمی دانست چه بگوید.اما عموخیرخواه با لبخند گفت:« حیدرجان،آن روز که تنگدست بودی خدا این ملخ را تبدیل به طلا کرد تا تو بتوانی سرمایه ای به دست بیاوری و کاری بکنی و امروز که به لطف خدا ثروتمند و بی نیاز هستی،ملخ هم به آغوش طبیعت بازمی گردد تا به زندگیش ادامه دهد.» اشک از چشمان حیدر سرازیر شد،به خاک افتاد و سجده ی شکر به جای آورد


تبلیغات

سفر،مسافرت،تور کیش

Xبستن تبلیغ
تبلیغات
Xبستن تبلیغ