پارس ناز پورتال

داستان های کوتاه با موضوعات مختلف

داستان های کوتاه با موضوعات مختلف

داستان های کوتاه با موضوعات مختلف 

داستان کوتاه اول:

تفاوت نسل:

جوانى که تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بود در یک پارک با مرد

مسنى حرف می‌زد و داشت به او توضیح می‌داد که چرا براى نسل

گذشته، درک نسل جدید غیرممکن است.

جوان گفت: «شما در دنیاى متفاوتى رشد کرده‌اید. در واقع، در یک دنیاى

خیلى ابتدایى. اما ما امروز در دنیاى تلویزیون، هواپیماى جت، سفرهاى

فضایى، پیاده‌روى انسان بر کره ماه، فرستادن سفینه فضایى به مریخ

و…. رشد یافته‌ایم.

ما انرژى هسته‌اى، ماشین‌هاى برقى و هیدروژنى، کامپیوترهایى با

سرعت پردازش فوق‌العاده زیاد و … داریم.»

پیرمرد پس از آن که با حوصله تمام حرف‌هاى پسر جوان را شنید گفت:

«پسر جان، راست می‌گویى. ما وقتى که جوان بودیم این چیزها را

نداشتیم. ما آن‌ها را اختراع کردیم!

حالا به من بگو شما براى نسل بعد از خودتان چکار دارید می‌کنید؟»

حرف حساب…

 

داستان کوتاه دوم:

مشکل توست، به ما ربطی ندارد….

موشی در خانه ی صاحب مزرعه تله موش ديد، به مرغ و گوسفند و

گاو خبر داد…

همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطي ندارد..

ماری دمش در تله موش گیر کرد و زن مزرعه دار را که آنجا بود گزيد.

از مرغ برايش سوپ درست کردند و گوسفند را براي عيادت کنندگان

از زن مزرعه دار سر بريدند. زن مزرعه دار زنده نماند و مرد گاو را براي

مراسم ترحيم کشتند.

و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه می کرد و به مشکلی که به

ديگران ربط نداشت فکر می کرد.

 

داستان کوتاه سوم:

عشق بدون قید و شرط
داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه ی خود بازگردد.سرباز قبل از این که به خانه برسد از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:

 

پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم ولی خواهشی از شما دارم.رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.
پدر و مادر او گفتند:ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.

 

پسر ادامه داد:ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.پدرش گفت:متأسفم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده ما کمک می کنیم که او جایی برای زندگی پیدا کند.

 

پسر گفت:نه می خواهم با ما زندگی کند.اما با مخالفت پدر و مادرش روبه رو شد و آن ها گفتند:او موجب دردسر برای ما خواهد بود و آرامش زندگی ما را به هم می زند.پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد.

 

چند روز بعد پلیس به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخنه و آن ها مشکوک به حودکشی هستند.وقتی پدر و مادر او آشفته برای شناسایی جسد به نیویورک و پزشکی قانونی مراجعه کردند با دیدن جسد قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.پسر آن ها یک دست و پا داشت!!!!!!!

 

 

Xبستن تبلیغ
تبلیغات